هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

بازم سفر به اهواز

1392/6/31 11:27
نویسنده : مامان هستی
222 بازدید
اشتراک گذاری

سلام یکی یه دونه مامانی.قشنگ مامان می دونی که هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت میشم عزیزکم؟ چندوقت پیش بابابزرگ واسه عمل جراحی می خواست بره اهواز.واسه همین ما هم همراه بابا جون و مامان بزرگ و آجی محدثه دختر عمه جون رفتیم اهواز. فردا صبحش من و آجی محدثه واسه انجام خریدای آجی واسه دانشگاش رفتیم بازار و تو رو گذاشتیم پیش مادرجون.از بازار 1 پیراهن صورتی خوشگل به سلیقه آجی خریدم برات.وقتی برگشتیم خونه مادرجون با خوشحالی پریدی بغلم عزیزم انگار می دونستی که منم خیلی دلم واست تنگ شده گل نازم. قرار بود من و تو چند روز بمونیم اهواز اما عمه کبری زنگ زد و گفت که از بروجرد اومده دزفول و دوست داره تو رو ببینه واسه همین فرداش برگشتیم دزفول .خدا رو شکر بابابزرگ هم عمل جراحیش با موفقیت انجام شد و حالش خوبه خوبه.

قربون نفس مامان با این نگاه قشنگش

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان آرتین
31 شهریور 92 21:51
مامانی دستت درد نکنه چه پیرهن خوشگلی خریدی


ممنون خاله چشمات خوشتل میبینه
مامان ثنا
31 شهریور 92 21:59
به به چه لباس خشملی مبارکت باشه عزیزم



ممنونم خاله جون.چشمات خوشمل میبینه
مهتــــ❤ـــــاب مامان یلـــ❤ــــدا
1 مهر 92 15:53
ای جووووووووووووووووونـــــــــــــمممممم لباسشو چقدر از شدی خالـــه
اهواز هوا چطور بود؟؟؟ کابشن یا سوییشرت اومده بود؟؟؟شاید ما هم یه سر رفتیم


خدا رو شکر که حال بابا بزرگ هم خوبه ایشالا که همیشه سایشون بالا سرتون باشه


مرسی خاله جون.گرم مثل همیشه.آره لباس زمستونیا هم کمی اومده بودن .به سلامتی .ممنونم خاله جون